جاي تو ،تو آسموناست.جاي تو،توي بهشته
باورم نميشه هرگز هرچي كه بوده گذشته
وقتي بودي ندونستم كه براي من چي هستي
حالا ديره تو چشاتو واسه ي هميشه بستي...
نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت
میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...
دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید
اما نتوانستم...نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر آن خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی....
اما گناه او چیست ؟؟؟؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...
دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باشد
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی….
نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت
آري... اين چنين است قاعده ي زندگي...تنها شدن
آري اين چنين است.
گويي هر روز بزرگتر مي شوي!!!
شبي آرزو كردم همه چيز تمام شود به هر قيمتي...مي فهمي؟ به هر قيمتي...
اما انصراف هم جسارت مي خواست كه من نداشتم...
پس ماندم و تنها آرزو كردم شب بخوابم و صبح زود...
خيلي حرفها تا لبه ي پرتگاه ذهنم آمدند
و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بي انكه سقوط كنند
همانجا ماندند و وقتي لايه اي از غبار زمان رويشان نشست
و كمي كدر شدند رفتند كه فراموش شوند...
يا چه ميدانم شايد رفتند گوشه اي نشستند
تا روزي ديگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فكر كنم...
و سكوت جاي همه شان را گرفت
اصلا چه ربطي ميان نوشته هاي من و
بودن هاي تو هست كه از نبودنت مي نويسم؟؟
وقتي دستانت در حسرت دستانيست كه
فاصله اش تا تو سه نقطه است
از هميشه تنهاتري
ميداني نوش دارو بعد مرگ سهراب يعني چي؟
يعني دل ميگيرد و تو نيستي...
يعني دل من پر از حرف است
و حرفها آنقدر همانجا ميمانند تا در من حل ميشوند...
فقط به ياد داشته باش روزي نيايي
كه ديگر خيلي دير شده باشد و من نباشم...
نوشته شده توسط فرشته در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 15:38 موضوع | لینک ثابت
رسم زتدگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی!
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی
که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگی است.
نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت
روزي كه حسرت ساده دلي هايت رابخوري، روزي كه نداني با دل خسته ات چه كني!
روزي كه نداني با اشكهايت با گونه هاي تر شده ات با قلب هزار تكه ات چه كني!
آخر دنياست..
روزي كه هنوز اميد داشته باشي به آمدنش با اينكه ميداني حتي درخاطرات دورش
هم يادي از تو نيست. روزي كه به خودت دروغ بگويي، روزي كه سرقلبت را كلاه
بگذاري تا اينكه لحظه اي آرام شود به اميد آمدنش، به اميد اينكه او هنوز به يادت
است و ميداند قلب كوچك و عاشقت بي او ديگر نمي زند.
جسمت ميميرد و گونه هايت براي هميشه تر ميماند...
روزي كه او باور نكند دوست داشتنت را، روزي كه به دنبال فايده اي حاصل از
دوست داشتنت بگردد آري آن روز آخر دنياست...
آخر دنياي تو... آخر دنياي تويي كه چه ساده دل به حرفهايش سپردي، چه ساده
دوستش داشتي بي هيچ چشم داشتي، آخر دنياي تويي كه حرفهاي تلخش را
نشنيده گرفتي، رفتارهاي سردش را ناديده گرفتي، آخر دنياي تويي كه هنوز
دوستش داري...
آري آخر دنياي پر دردت همين جاست...!
نوشته شده توسط فرشته در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
پروردگارا ! از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان بگذار..
به اندازه ی یک لبخند.به اندازه ی یک نگاه..
تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم...
نوشته شده توسط فرشته در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت
امروز شوق فردا داریم و حسرت دیروز....
اما امروز زیباتر از فردا و دیروز است....
دوستت دارم...دوستم بدار.....شاید فردایی نباشد...
...دوستت دارم...
نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
خيلي ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو مي ترسونه.
ولي من دوستش دارم چون تنهايي رو درک ميکنه...
نوشته شده توسط فرشته در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم.
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.
یاد گرفتم تو زندگیم بدون اینکه بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به یه
بهونه ای بشکنم.
یاد گرفتم که گریه های هیچ کس رو باور نکنم.
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.
یاد گرفتم...
نوشته شده توسط فرشته در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت
می دونی سخت ترین لحظه ی زندگی چیه؟
وقتی بفهمی واسه کسی که تمومه زندگیته فقط یه تجربه ای...!!!!
نوشته شده توسط فرشته در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت
هرگز از بي كسي خويش مرنج!
هرگز از دوري اين راه مگو!
و از اين فاصله ها كه ميان من و توست!
و هر آنگاه كه دلت تنگ من است!
بهترين شعر مرا قاب كن و پشت نگاهت بگذار!
تا كه تنهائيت از ديدن من جا بخورد!
و بداند كه دل من با توست!
و همين نزديكي است،در كنار دل تو....
نوشته شده توسط فرشته در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت
این دیگه فکر نداره وقتی می شنوی میگم
تو برو باهام نمون، حتی اسممو نیار..
اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون
که تمام فکر من پیش تو بود،
مثل تو ،تو زندگیم هیچکی نبود...
می دونی حرفی ندارم اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون...
می دونی جایی ندارم جز امشب زیر بارون
برم پیش خدامون....
جز امشب زیر بارون برم پیش خدامون....![]()
![]()
نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت
خدايا من انسانم به آنگونه ای که تو آفريدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم .
گاهی فريب می خورم و گاهی فريب ميدهم .
گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرامی گيرد.
اما هميشه هميشه هميشه پشيمان می شوم و به سوی تو باز می گردم
چون آغوش تو هميشه باز است.
پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد.
پس اين بار نيز دست نياز را به درگاه تو درازمی کنم
و از کسی خواسته هايم را طلب می کنم که هيچ گاه بر سرم منت نمی گذارد .
آرزوهايم را به تومی گويم . به تو که هميشه دوست منی .
عاشق تر از هميشه سر بر آستان ملکوتيت می گذارم و در دل دعامی کنم
و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعايم را مستجاب کنی
خــــدايا: سايبانی از جنس اشک و نياز می خواهم تا سجاده ی دلم
را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود
سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زيبای عشق و ايمان را بار دگر
در من تازه گردانی
نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت
امشب با هجوم اشک مي گويم دلم از روز و شب تنگ است
باور کن غزلهايم همه لبريز و اندوه اند
نگاهم بي تو بي رنگ است
باور کن ميان دفتر عمرم هزاران حرف بي معناست
ولي افسوس قلب ، واژه هاي سنگ است
باور کن نمي گويم تو را از ياد خواهم برد ز تو غافل شدن يک عالمه ننگ است
باور کن دلم از جنس يک نيلوفر آبيست دل تو نازنين مثل گل سنگ است …
نوشته شده توسط فرشته در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم،
شانه بالا زدنت را،
_بی قید_
و تکان دادن دستت که،
_مهم نیست زیاد_
و تکان دادن سر را که،
_عجیب ! عاقبت مرد؟
_افسوس !
کاشکی می دیدم.
من به خود می گویم:
(( چه کسی باور کرد،جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟))
*حمید مصدق*
نوشته شده توسط فرشته در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت
امشب تا صبح بیدار خواهم ماند
و برایت گریه خواهم کرد
به خاطر غم از دست دادنت
امشب دفتر عشقت را دوره خواهم کرد
وتا خود صبح دوستت خواهم داشت
بیشتر از جانم،
بیشتر از همیشه
و اما فردا نه
فردا فراموشت خواهم کرد
انگار هیچ وقت برایم نبودی
و قلبم را ازت پس خواهم گرفت
و دیگر دوستت نخواهم داشت
فردا برای همیشه
تو را ترک خواهم کرد
و دیگر هرگز تو را نخواهم دید
حتی در خواب وخیالم
از فردا تو را تنها خواهم گذاشت
تنها با رقیبانم
و من تنهای تنها خواهم رفت
بدون اینکه حتی ، پشت سرم را ببینم
بدون اینکه افسوسی بخورم
و جایی خواهم رفت که ،از تو دور دور باشد
جایی که دست تو به من نرسد
واین آخرین وداع من با تواست
چون همه راه ها برویم بسته است
دیگر فکرت را هم نخواهم کرد
انگار که هرگزتو را ندیده ام
امشب من ، برای تو غریبه ای هستم
ولی فردا،
تو برای من غریبه ای هستی که هرگز نمی شناسمت
وکاش امشب ،هرگز صبح نشود وتا ابد شب بماند
و کاش فردا ،هرگز نیاید
آمین
نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت
تورا من در روزی از روزهای دیروز در ازدحام غم
فقط با کلام غریب"خداحافظ"برای همیشه از دست دادم.....
وبا رفتنت فقط طلوع دلتنگی ها از عشق برایم به یادگار ماند و انتظاری بی پایان.....
به پستوی خاطراتت سری بزن....
آنقدر از کلمه ها دور بوده ای که بعضی واژه ها سالهاست که خوابیده اند...
از "دوستت دارم" شروع کن...
....این بهترین کلام برای شروعی دوبارست.....
نوشته شده توسط فرشته در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت
دیشب به درخانه ی او رفتم مست
انگشت به در زدم گمان کردم هست
همسایه در پنجره بگشود گفت: او ماه عسل رفت!
سپس پنجره را بست!!!!
نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت
هی نشین غصه نخور رفته که رفته
اگه دوستت داشت نمیرفت اون که رفته
هی نشین چشم به راه رفته که رفته
اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته
بی خیالش مگه چند سال تو جوونی
بی خیالش مگه چند سال تو می مونی
بی خیالش اینا رسم روزگارهِ
همشون کار خداست حکمتی داره
یاد حرفای قشنگش می دونم مثل یه داغ
اون دلت خیلی گرفته ، شده قلبت پاره پاره
اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوستت نداره
دیگه دست بردار عزیزم برو سوی عشق تازه
هیچ کسی نمی دونه توی دلت چی میگذره
حرفات اندازه ی کوه ، پر غروری خیلی ساده
اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره
اگه دوستت داشت نمیرفت حتی واسه یه لحظه
نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سالها پیش از این
پیشگویان گفته بودند
شبی ماه خواهد گرفت
ودزدان به قبیله ی ما خواهند زد
وهرچه داریم با خود خواهند برد
دیشب پیرترین زن قبیله
خواب دیده است
که ماه می گیرد
امشب همه هرچه داشتندرا
پنهان کرده اند
من اما
نام ویاد تو رابر
سردر خیمه ام زده ام
که با آنها نیز تنها بوده ام...
تنهای تنها...
نویسنده:فرشته
به کلبه ی تنهایی من خوش آمدید
مشتاقانه منتظر نظرات سازندتون هستم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
فراموشی
ماه عسل
دوستت دارم
بغض
وداع
اشتباه
اشک
گریستن
پنجره
افسوس
قلب
هیچ
زندگانی
یار
حسود
صدای پا
بوسه
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY